چه قدر تلخ است
با خیال شانه های گرم تو...
سر به دیوار سرد و سنگی بگذارم...
با خیال شانه های گرم تو...
سر به دیوار سرد و سنگی بگذارم...
وصدایی که مرا به خود بخواند...
ونگاهی که نقش گامهایم بر روی سینه روزگار را جستجو کند...
وآهی که از نبودنم کشیده شود...
وسلامی که به یاد آمدنم گفته شود...
چون...
من تنهایم....
وسکوتم....
ومن...؟!؟

آر یتا شقایق هست زندگی باید کرد...در دل من چیزیست
ثمل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم
که دلم میخواهد بدوم تا سر کوه.دور ها آوایی است که
مرا میخواند.....!!!!!
اگر باغ نگاهم پر زخار است
گلم تاراج دست روزگار است
به چشمانت قسم بابودن تو
زمستانی ترین روزم بهار است
نقش حقيقت را. همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو
تو به من گفتی از این پس راه نماندست برو
ولی من ماندم و تقدیر چنین خواست که تو
بی وفاشی , بی وفا
من تورا خواسته ام
کنم هر شب فریاد
من به تو دل دادم
ونتوانم گذر از عشق توهرگز
من تورا خواسته ام
چون هنوزم عشقت
میزند زخم بر این دل زیاد
که تورا می خواند
و من هرگز نگردم از عشقت بیزار
من تو را خواسته ام, من تورا می خواهم, من تورا خواهم ساخت
سالها پیش از این در بهاری زیبا ،در غروبی غمگین،در سکوتی سنگین ما به هم برخوردیم.تو برای دل من،من برای دل تو،دربهاری زیبا ،تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتادم .روزها از پی هم میگذرند تو جدا از من و فارغ از خود من و غم دست به دست هم از گذرگاه زمان میگذریم،تو سراپا شادی غرق در تشنه این آزادی ،غافل از سلسله نگهاهت بودی که در آن این دل بیچاره ی من در بهاری زیبا ،در غروبی غمگین در زمستانی سرد با دلی رفته ز دست زیر لب میگویم...کاش میشد به تو گفت:که تو تنها سخن شعر منی،کاش میشد به تو گفت که تو تنها ازبرای دل نومید منی،کاش میشد به تو گفت:تو مرو دور مشو از بر من تو بمان تا که نمیرد دل من .حیف میدانم من یکروز همانگونه که بود آمدنت در بهاری زیبا،در غروبی غمگین دل مجون مرا که به پایت نشسته است زیر پا می نهی و می گذری!!!!!
سلام بچه ها
میخواستم بگم با دوستام یه وبلاگ گروهی زدیم اگه
بیایدو نظر بدید خوشحال میشیم اینم آدرسش
www.4like.blogfa.com
اگه سبزم اگه جنگل ،اگه ماهی ،اگه دریا،اگه اسمم همه جا هست،روی لبها تو کتابا،اگه رودم اگه گنگم ،مثل مریم اگه پاکم،اگه نوری به صلیبم،اگه گنجی زیر خاک واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
.اگه پاکم مث معبد،اگه عاشق مثل مجنون،واسه بندرمثل قایق، واسه قایق مثل پارو،اگه عکس چل ستونم اگه شهری بی حصارم،واسه آرش تیر آخر،واسه جاده یه سوارم واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمینم،توی تابستون دستای تو برفم،اگه حرفای قشنگ هر کتابم،برای اسم تو چند تا دونه حرفم ،اگه سیلم پیش تو قد یه قطره،اگه ک.هم پیش تو قد یه سوزن،اگه تن پوش هر بلند هر درختم پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن، واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
اگه تلخی مثل نفرین،اگه تندی مثل رگبار ،اگه زخمی ،زخم کهنه بغض یک در رو به دیوار،اگه جام شوکرانی،تو عزیزی مثل آب ،اگه ترسی اگه وحشت مثل مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم
به تو مي انديشم
به تو و تندي طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عميقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هيچ زماني من و تو ما نشديم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را مي بخشم؟؟؟
به تو مي انديشم
امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستار ه میبارد
در سکوت سپید کاغذ ها پنهجه هایم جرغه میکارد
شرمگین ازشیار خواهش ها عطش جاودان آتش ها
گرچه پایان راه نا پیداست آری آغاز دوست داشتن است
که همین دوست داشتن زیباست من به پایان دگر نیندیشم
از سیاهی چرا حذر کردن شب پراز قطره های الماس است
آنچه از شب به جا میماند عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوب بوزد بر تن ترانه ی من
دانی از زندگی چه میخواهم من تو باشم...تو....پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو.......بار دیگر تو
بس که لبریزم از تو میخواهم بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقراق کنم که هر روز دلم برات تنگ میشود
روز هایی که تو را نمی بینم،به آرزو های خفته ام می اندیشم،به فاصله ی بین من و تو....
کاش باز هم تو را می دیدم و می توانستم که بگویم:عاشقانه دوستت دارم تا ابد.............
به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی
به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی
به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت
به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر
به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت ٬آهی کشید و سخت گریست
به گل گفتم: عشق چیست؟ گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چیست؟ گفت :از من زیبا تره
به شب گفتم عشق چیست؟ گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستی ؟؟؟.. گفت نگاهی بیش نیستم
اگر از شما بپرسند عشق چیست؟؟؟؟شما چه میگویید؟؟؟؟؟

ا
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود
ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟
که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟
چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و
آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن
يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان
قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبو
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي..
دیشب دوباره در من حسی عجیب گل کرد
رفتی تو از کنارم، اما چقدر دل سرد
باران گرفت و در مه من ماندم و خیالت
دیگر نمانده از تو جز رد پایی از درد
افتاده ام به پایت تا در شبم بمانی
رفتی خبر نداری تاریک ماندم و سرد
کوچیده ام به یادت در کوچه کوچه ی شهر
هر شب شبیه کولی، تنها وخسته، شبگرد
فالی زدم به نامت، نیت فقط تو بودی
حافظ ! بگو بمانم این بار زوج یا فرد
در کهکشان یادت هی می خورم به بن بست
پایان ندارد این شب، با من چه می کنی؟
مرد!
من با تو زنده هستم، من با تو خو گرفتم
رفتی تو از کنارم، اما دوباره برگر
خیلی سخته عاشق کسی بشی
اما اون حتی ندونه درد تو
از چشات نخونه غصه و غمو
علت لرزش دست سرد تو
خیلی سخته زندگیت فنا بشه
واسه دیدن یه لبخند رو لباش
یا واسه گفتناز امید و آرزو
تو سیاهی غم انگیز شباش
من نیومدم بگم عاشقتم
چون از این حر فا پره گوش همه
من نیومدم بگمتو هم مثل قصه بیا بریم از این دیار
تو می خوای پرنده باشی می دونم
یه نفس هوای خوش بختی می خوای
خودم آسمون هفتمت میشم
تو فقط بگو با هام میای.........
شکسپیر میگه:در آن لحظه که به شدت احساس تنهایی می کنی ،مطمئن باش یکی برای دیدنت لحظه شماری میکنه !
زمانی از عاشق شدنت آگاه میشوی که جهان را در چشمان او و او در هر نقطه ی جهان می بینی .
فقط در زمان جدایی است که به عمق عشق پی میبریم
غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد،آفتاب گردان سرش را پایین انداخت.گل ها هیچ وقت خیانت نمیکنند
وقتی ازکسی که دوسش داری داری خبری نیست خوشحال باش چون حتما همه چیز رو به راهه که از یادش رفتی
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی
قصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر ورو شد
برا داشتن عشقت هم جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن قصه عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره،اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغت رو میگیره
میرسه ورزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را
می در خشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را
این چه ذوق و اضطرابی است
با زبان شکر پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا
گفتم اما هیچ نشنیدم جواب خویش را
کاش مرا بشناسد آن آشنا ،آه اگر آگاه باشد آشنای خویش را
ای مهربان وقتی که خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای پای آخرین عابر تهی میشود،با کوله باری از غم ودرد میروم و تورا با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شهر تنها میگذارم.
گریه نکن ای باعث شکوفایی من، باید بروم تا با غم غریبی خویش غم غربت را از جدار های دل عاشقم بزدایم اما بدان که نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو میزند

میگویند سکوت یعنی هیچ حرفی نزدن اما من میگویم یعنی فریاد زدن فریادی پر از احساس.
شاید آن روز که صفحه ی آرزو های دست نیافتنی ام را بستم فکر میکردم هیچ وقت به سراغت نخواهم آمد.
اما این دل تنهای من باز هم اشتباه کرد و باز هم مسیر طولانی فراموشی را از میان بر زد.بی تو تامروز و فردایم یکی است و زمان برایم راکد است ،ای دست نیافتنی ترین آرزوی من بی تو تا دنیا دنیاست فردایی ندارم وتو نمیدانی در پشت پنجره ای که به کوچه باغ دلت باز میشود کسی سر به شیشه گذاشته و تمام نگرانی اش آرامش خواب شرین توست.کاش بدانی که هنوز جایت در قلبم خالی است.
نیامدی و نگاهم هنوز بر راه است
فقط خدا از دل کوچ کرده ام آگاه است
دلم به سوگ تو ای عشق ای صداقت محظ
هنوز خسته ولی بی آشیان و گمراه هاست
از آسمان دلم سکوت می بارد
و سقف نازک تنهایی ام چه کوتاه است
همیشه هم نفشم هستی ای عزیز اما
برای رسیدن به تو هزاران شب راه است
ز داغ کوچ تو ای عشق ای همه خوبی
دلم همواره پر از گریه ی صحرگاه است